تبليغاتX
عاشــــق تنـــــها

عاشــــق تنـــــها

             

                  اگه تورو خواستن اشتباهه ... اگه باتوبودن اشتباهه ...

               

                اگه عاشق توبودن اشتباهه ... اگه واسه تومردن اشتباهه ...

                    

                     پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:33  توسط ولي عليزاده  | 

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:24  توسط ولي عليزاده  | 

 

 بوسه یعنی لذت دل دادگی           بوسه یعنی لذت از شب لذت از دیوانگی

 بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق            طعم شیرینی به رنگ سادگی  

بوسه یعنی اغازی برایه ما شدن            لحظه ای با دلبری تنها شدن

      بوسه سر فصله کتاب عاشقی            بوسه رمز وارد دلها شدن

  بوسه اتش می زند بر جسم و جان        بوسه یعنی عشق من تو بمان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:22  توسط ولي عليزاده  | 

بعضي‌ها

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي
بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند


بعضي‌ها حمال كتابند
بعضي‌ها بقال كتابند
بعضي‌ها انبارداركتابند
بعضي‌ها كلكسيونر كتابند
بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند
بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند
بعضي‌ها را بايد قاب گرفت
بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد
بعضي‌ها را بايد به آب انداخت
بعضي‌ها هزار لايه دارند
بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است
بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه
بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها
بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند
بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند
بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند
بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند
بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند
بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند
بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند
بعضي‌ها اصلا نان نميخورند
بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند
بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند
بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند
بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند
بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند
هيچكس بي‌درجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند
بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:42  توسط ولي عليزاده  | 

پرستوهاي مهاجر

دلم

آشيان پرستوهاي مهاجر است

كه هر صبحدم از روزنه چشمهايم،

به قصد چيدن ستاره هاي آرزو

 بال ميگشايند

و شبانگاه خسته و نوميد،

 ساكت و آرام

به خانه باز ميگردند.

 پلك بر هم نمي گذارم

 چرا كه پرنده ها چون من

 از حبس بيزارند.



 

آري

 همين كه بندي اين دل اند

برايشان كافيست.

بر آنم تا از دل برانمشان،

 آخر چشمانم خيره بر ماه

كه در بدرقه آن قاصدك

 سالهاست زمين گيرند.

 ديگر تاب ماندن ندارند.

 نگاه كن

خواهي ديد ستارگان

درخيسي پنهانشان پر شور مي رقصند

 و پلكهايم چقدر سست و ملتهبند.

 ديگر اين گوشهارا با آوازهاي غريب الفتي نيست.

 بايدرفت.

پرستوها بازخواهند گشت... .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:41  توسط ولي عليزاده  | 

خدايا !

خدايا !

 

دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار .

 زيبا ترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن !

چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست عشق باشم من !!

 هر جا زخمي هست مرهم باشم من !

هر جا ترديدي هست ايمان باشم من !

هر جا نا اميدي هست اميد باشم من ! هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من !

هر جا غمي هست شاد ماني باشم من !

خدايا !

توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت

وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا !

خدا يا !

همه جاي زمين تو را دوست دارم

 اما نمي توانم پنهان كنم كشورم را كمي بيشتر از جاهاي ديگر دوست دارم .

 پس به خاك كشورم سرسبزي و خرمي ببخش !!

هوايش را پاك كن .

آب هايش را زلال !  

 دل و زبان مردم كشورم را تطهير كن !

دختران و پسران كشورم را پاك و زيبا كن !

 باشد كه در سيماي آن ها

روشني عشق تو بدرخشد !

آمين !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:36  توسط ولي عليزاده  | 

وبعد از رفتنت

وبعد از رفتنت..

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن

باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم 

پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من

تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي

از تنهايي و حسرت رها كردم.

اين بود آخرين حرفت و رفتي...!

و من بعد ار عبور تلخ و غمگينت

چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي

خورشيد وا كردم.

نمي دانم چرا رفتي...؟ 

نمي دانم چرا...؟

 شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا...؟

تا كي...؟

براي چه...؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از

رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

من بي تو تمام هستم از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد...

برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت

قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو :

كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا...؟

شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي

شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

دعا كردم.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 2:30  توسط ولي عليزاده  |