تبليغاتX
عاشــــق تنـــــها

عاشــــق تنـــــها

باید امشب بروم

من اناری را، می‌كنم دانه، به دل می‌گویم:
خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.
 
 

 

 

باید امشب بروم.
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 3:12  توسط ولي عليزاده  | 

قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن 

 

احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ... دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن

 

چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهایم محکوم شد به سرد بودن

 

پاهایم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن

 

 وجودم محکوم شد به تنها بودن .... عشقم محکوم شد به محبوس بودن

 

 و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر كردن

 

 و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 3:1  توسط ولي عليزاده  | 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نکنیم


 

یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم


 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:54  توسط ولي عليزاده  | 

بميرم

آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم

از شیشیه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:50  توسط ولي عليزاده  |